این زندگی خود به چه کار می آید

 

اگر از گرفتاری ایام و غصه روزگار

 

فرصت نکنیم که دمی بایستیم و جهان را نظاره کنیم؛

 

فرصت نکنیم که در زیر شاخه های درختان بنشینیم

 

و به قدر گاوان و گوسفندان به طبیعت زیبا بنگریم؛

 

فرصت نکنیم که وقتی از بیشه ها می گذاریم دریابیم

 

که سنجابها دانه هایشان را کجا زیر علفها پنهان کرده اند؛

 

فرصت نکنیم تا،میان روز روشن،نهرها را،

 

که چون آسمانِ شبِ پر کوکب رخشانند،

 

به گوشه چشمی نظاره کنیم؛

 

فرصت نکنیم که به نگاه زیبارویی روی بگردانیم

 

و رقص و پایکوبیش را تماشا کنیم

 

و دمی تامّل کنیم

 

تا لبخندی که چشمها آغاز کرده اند

 

در لبهایش شکفته شوند.

 

به راستی چه زندگی حقیر و بی نوایی خواهد بود

 

اگر فرصت نکنیم که بایستیم و نظاره کنیم.

 قطعه فراغت از ویلیام هنری دیویس با ترجمه استاد الهی قمشه ای

 

 

در گذر از جاده ی زندگی آموختم

هر روز که از خواب برمیخیزم

خوشحال باشم....

زیرا

 فرصت دیگری برای زندگی به من داده شده است....

راستی

سلام.صبح بخیر

 

 

هم اینک آغاز کرده ام،

تا تغییراتی بنیادین در زندگیم به وجود آورم...

پاره ای دیر یابند،

پاره ای اندوهگینم میکنند،

پاره ای با خطر همراهند،

و بسیاری به معنای رنج های دم افزونند.

اما هر چه باشند،

میدانم که از عهده برمی آیم

کسی چون تورا دارم

که در سختی و شادکامی

دیده بر من دارد....

همان است که استوار ،

مرا به پیش میراند...

(گیل نیشی موتو)

(برگرفته از کتاب رویا هایت را رها مکن)