مه تمام هیو را فرا گرفته

گویی تمام خانه های دلمبر روی ابر بنا شده اند....لبخند

باران مانند انگشتان ریز فرشته به زمین ضربه ای می زند

گویا در می زنند .... لبخند

خودکارم را روی دفتر می گذارم موهایم را باز می کنم و

پروژه‌ی کتاب را برای امشب به پایان می رسانم

چراغ را خاموش می کنم تا آرامش شب همه جا را فرا بگیرد ...

یاد تو می افتم که باران که می بارد به اینجا سر میزنی

چون میدانی همیشه روزها و شب های بارانی به اینجا سر میزنم و مینویسم ،

ناگهان یاد آدم هایی می افتم که دوست ندارم اینجا را بخوانند اما اینجا را می شناسند .... بین نوشتن و ننوشتن دو دل می شوم

ناگهان به خودم یاد آوری می کنم مریمانه هایت را قطع نکن

مانند باران که زمین را می شوید

از دلم آن هارا برای همیشه میشویم ...

آدم های پست و خودخواه

برایشان از خدا مسیر درست را می خواهم .....

برای همه امان می خواهم .....

بگذریم

بوی باران تمام فضا را پر کرده

نفس عمیق

لبخند

شب بخیر

باروووون حالمو عاشق تر می کنه ........

خدایا بوس بهت و شکرت

خیلی قشنگی

آسمونت حالمون ساخت.....

قرارمون ؟ هروقت بارون بباره

لبخند