باز کردن چت های قدیمی ....
یه روزی که واتساپم هنگ کرد پاک شد و چتام رفت حس میکردم چقدر
پیام های قشنگمو از آدم های قشنگ زندگیم از دست دادم اولش سخت بود اما حس کردم باید میرفتن و خودمو سبک میکردم از گذشته ...
از اون روز دیگه حتی به پیاها هم وابسته نکردم خودمو و به خودم گفتم اگر آدم قشنگی تو زندگیت باشه هرروز میتونه صحبت قشنگ باهات داشته باشه حال را دریاب ... انگار دنیا هرروز قوی ترم کرد ... لبخند.
امشب ناخودآگاه تو اینستاگرام یه صفحه ی چت قدیمی مربوط به دو سه سال پیش اومد
کنجکاویم باعث شد بازش کنم
بازش کردم ببینم چرا این همه دوستش داشتم
که این پیام ها اومد:
یه شبی باید یه پروژه ی نوشتنی تحویل میدادم
از ابتدایی از نوشتن دستی با مداد و خودکار خوشم نیومد
گله کردم از نوشتن
گفت: میخوای بده من برات بنویسم
گفتم نه چطوری بهم تحویل بدی
گفت فردا میارم میدم بهت
گفتم نه من برم مدرسه تازه بیدار شدی
گفتم همین که گفتی حالمو خوب کرد
گفت میخوای بیدار بمونم تا نوشتنو تموم کنی؟ ........
و من اون لحظه بهترین حس دنیارو داشتم
چون اون حامی ترین بود حتی وقتی جسمی پیشم نبود ...
یه روزی بهم گفت :
مریم ،میدونی چقدر آدم های خفن و جاهای خفن هست که هنوز ندیدیم و باهاشون آشنا نشدیم اون موقع گفتم آررررره جالبه و شگفت انگیز
اما بعدا فهمیدم اینکه اگر یه آدم خفن پیدا کردی بتونی تو زندگیت حفظش کنی جالب تره....
واقعیتش دلم تنگ شد برای دنیای قشنگی که میتونستیم بسازیم
یه کم بغض کردم کمی اشک ریختم و صفحه رو بستم
این بار خودم پیام هارو پاک کردم
چون به این نتیجه رسیدم حال را دریاب ....لبخند
شتاب نکنید،