شمارش معکوس
امروز تو اوج گرما که لپام قرمز شده بود
و زیر ماسک در قسمت سیبیل ها سرزمین موج های آبی رخ داده بود
و احساس میکردم از تمام نقاط بدن آب سرازیره
رسیدم کرج و منتظرش بودم که بیاد
بعضی وقتا در گرما بی قرار ترین آدمروی زمینم...
زنگ زد
صدامو که شنید با لبخند گفت : گرمش شده حسابی
انرژیش از زیر ماسک لبخند آورد برام لبخند زدم و گفتم نه خوبم
گفت آقا اینجوری نمیشه
از ۵۰ تا ۰ یکی تو بشمار یکی من تا برسم
گفتم صبر میکنم نیازی نیست مراقب باش بیا
گفت نههه آقا بشمار ۵۰ ، ۴۹
یه لحظه اخمام رفت تو هم پیش خودم گفتم چرا باید تو اوج گرما این کارو انجام بدم خب که چی
یه دفعه گفتم ۴۸ بعد صدای قشنگ و پر از آرامش اونو شنیدم که گفت ۴۷
و ادامه دادیم ....
که یه دفعه رسید به بیست و خودش شروع کرد به شمارش تند تند و رسید.... لبخند
من هرگز متوجه مرور زمان نشدم
اون تونست تو گرما منو بخندونه ...
میدونی امروز وسط گرما تو اوج شلوغی و بوق وقتی شروع کردم به شمارش
فهمیدم دوست داشتن میتونه منطق عبوس رو به احساس زیبا تبدیل کنه ...
و تو گرما لبخند بیاره تو دل..
لبخند
شتاب نکنید،