نه!!!
صبرکن...
من کم نیاوردم...!!!!
کوتاه آمدم....

نه!!!
صبرکن...
من کم نیاوردم...!!!!
کوتاه آمدم....

در هر حرفه ای که هستید،
نه اجازه دهید که به بدینی های بی حاصل آلوده شوید،
و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار که
برای هر ملتی پیش می آید؛
شما را به یاس و نا امیدی بکشاند...
درآرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید...
نخست از خود بپرسید:
((برای یادگیری و خودآموزی چه کرده ام؟))
سپس؛
همچنان که پیشتر میروید؛بپرسید:
((من برای کشورم چه کرده ام؟؟))
و این پرسش را آنقدر ادامه دهید
تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که:
((شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید))
اما هر پاسخی که زندگی به تلاش هایمان بدهد یه ندهد؛
هنگامی که به پایان تلاش هایمان نزدیک میشویم،
هر کداممان باید حق آن را داشته باشیم که،
با صدای بلند بگوییم:
(((من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام)))
لوئی پاستور
1865-1822

همواره به خاطر بیاور که در اوجی معین،
دیگر ابری وجود ندارد!!!
اگر آسمان زندگی ات ابریست،
به این دلیل است که
روحت آنقدر که باید،بالا نرفته است...
عارفی را دیدند،مشعل و ظرف آبی در دست داشت!!!
پرسیدند:کجا میروی؟؟؟؟
گفت: میروم با این آتش،بهشت را بسوزانم
و
با این آب،جهنم را خاموش کنم!!!!
تا مردم خدا را،
فقط به خاطر عشق به او بپرستند،
نه به خاطر خوش گذرانی در بهشت و ترس از جهنم...
امیدوارم
وقتی که از خواب بیدار شدی،
ناگهان متوجه شوی که
هیچکس به اندازه ی من،
تورا دوست نداشته است.....
(از طرف خدا به بنده اش)

الم یعلم بان الله یری
آیا ندانست که خدا اورا میبیند......
ماه مهمانی خدا آمد....
اجابت وبخشش،
در انتظارمان است....
قصه ی ما،امروز زیباتر میشود
قصه ی انسان،
قصه ی یک دل است و یک نردبان...
قصه ی بالا رفتن،
قصه ی هزار راه و یک نشانی،
قصه ی پله پله تاملاقات خدا....
اما،
من،
هنوز اول قصه ام....
ایستاده روی اولین پله،
نشانی گم کرده،
با دوبال نا تمام
و یک آسمان دلتنگی....
خدایا دست دلم را میگیری....؟؟؟؟

حمید مصدق خرداد 1343:
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من با چه دلهره ای از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم!!!
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
تو رفتیُ
و هنوز ................
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا؟؟؟؟؟؟؟
باغچه کوچک ما سیب نداشت؟!؟!
جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق:
من به تو خندیدم
چون که میدانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمیدانستی باغبان باغچه ی همسایه
پدر پیر من است...
من به تو خندیدم
تا که با خنده به تو
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم....
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دست من و . . .
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست که
در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه میشد ؟؟؟؟!!!
اگر
باغچه ی خانه ما سیب نداشت؟!؟!؟
...
پیر شدن این نیست که :
نشونه ی پیری در ظاهرت پیدا بشه ….
هر زمانی که از درون احساس شادی نکردی ؛
بدون داری پیر میشی … !!!

از این دنیا که میرویم و به خدای بزرگ میپیوندیم،
از ما نمی پرسند،
که چرا رهبری نامدار نشدیم،
و رمزو راز عظیم حیات را ازما نخواهند پرسید!!
یگانه سوال این خواهد بود که:
چرا خودت نشدی؟؟؟؟؟

در عشق واقعی شما
"خیر و صلاح"دیگران را میخواهید
و
در عشق احساسی،شما دیگران را میخواهید...

همیشه یک ذره حقیقت پشته
"فقط یه شوخی بود" هست...
یک کم کنجکاوی پشته
"همین طوری پرسیدم" هست....
قدری احساسات پشته
"به من چه اصلا" هست...
مقداری خرد پشته
"چه میدونم" هست...
و اندکی درد پشت
"اشکالی نداره" هست...
زندگی به ما می آموزد
که عشق
خیره شدن به یکدیگر نیست....
بلکه باهم به یکسو نگریستن است....
خدایا...
تو تنها دلیل هستی برای اینکه من،
لبخند بزنم در دردهایم...
درک کنم،در پریشانی ام...
اعتماد کنم،حتی در خیانت...
و
سر انجام به مبارزه ادامه دهم،حتی در ترس..
چون یقین دارم
در هرشرایطی،
دست مرا خواهی گرفت....
