این روزها شده ام شبیه یک موجود ناشناخته....
موجود ناشناخته ای که قبل ها شناخته تر بود....
عجیب بهانه ات را میگیریم پادشاه ...
هیچ شاهزاده ای برایم جالب نیست،
عاشقم نمیکند...
میشوم لجباز عالم ناگهان سکوت میکنم...
دوست دارم بلند بلند آواز بخوانم
آواز های فالش که گویی فقط خودم از آنها لذت میبرم
شبها زودتر به رختخواب میروم که بیشتر فکر کنم
در اوج فکر کردن میخوابم ...
در اوج خواب،فکر ها بی خوابم میکند...
در اوج لجبازی بغض میکنم....
راستی متنم را با دپرسی و نا امیدی نخوان
چون نوشته هایم از غم و افسردگی بلند نمیشود
از یک حس خاص ناشناخته ی لجباز بلند میشود...
میدانم باید کتاب بخوانم، اما نمیخوانم
فقط بیشترین چیزی که ناراحتم میکند دل شکستن است
دل آدم های دوست داشتنیه اطرافم...
گاهی وقت ها احساس میکنم
موجودی خطرناک بی تفاوتی شدم که باید
از من در ظرف های ایزوله نگهداری کنند...
چه به سر خودم آورده ام ؟هنوز کشف نکرده ام
همه چی درست خواهد شد.... 
مریمانه.
