همه خوابن
تو اتاقم بودم که وارد شد ،
از آدمای قشنگ زندگی منِ
بدون شک میتونم بگم قلبش چقدر پاک و مهربون و بی ریاست،
صداش یه بغضی داشت ،
بغضی که ناشی از حرف های امشب تو مهمونی بود
که باعث شده بود دلش برای اولین بار رنجیده بشه،
خواستم باهاش حرف بزنم ، گفت اصلا هیچی آرومم نمیکنه....
بغلش کردم ، بغلش کردم ، بغلش کردم ...
بعضی وقتا باید فقط به آغوش کشید ،
تا طرف مقابل تو قلمرو دستای دیگری احساس امنیت کن....
فقط باید سکوت کردو در آغوش کشید .....
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 0:34 توسط M@RY@M
|
شتاب نکنید،