همه خوابن

 

تو  اتاقم بودم که  وارد شد ، 

 

 از آدمای قشنگ زندگی منِ 

 

بدون شک میتونم بگم قلبش چقدر پاک و مهربون و بی ریاست،

 

صداش یه بغضی داشت ، 

 

بغضی که ناشی از حرف های امشب تو مهمونی بود

 

که باعث شده بود  دلش برای اولین بار رنجیده بشه، 

 

خواستم باهاش حرف بزنم ، گفت  اصلا هیچی آرومم نمیکنه....

 

بغلش کردم ، بغلش کردم ، بغلش کردم ...

 

بعضی وقتا باید فقط به آغوش کشید ،

 

تا طرف مقابل تو قلمرو دستای دیگری احساس امنیت کن....

 

فقط باید سکوت کردو در آغوش کشید .....