وقتی میخندید چشماش گرد میشدُ گونه هاش میومد بیرونُ
و یه برقی تو چشماش ظاهر میشد.لبخند .
از اون خنده هایی که چشماتممیخنده .
سلیقه اش تو گوش کردن آهنگ خوب بود ،
آهنگ هایی گوش میکرد که وقتی play میشد تمام سلول های بدنت در حالت آرامش بود...
پرسیدم ساز هم میزنی ؟
گفت : امتحان کردم سخت بود،
تصمیم گرفتماز شنیدن موسیقی لذت ببرم .
اینکه انقدر در ارامش خودشو قرار داده بود جالب بود برام . لبخند .
وقتی به انگشتاش نگاه میکردم حس میکردم یه سازی میزنه ،
انگشتای بلندُ کشیده ...
ا
حالا بعد از مدت ها ساز مورد علاقه اشو پیدا کرده
وخودش شده سازنده ی اون ساز ...
دقیقا با اون انگشتای بلندُ کشیده ، صدای زیبایی از کوزه در میاره
میدونی چی قشنگه ؟ چی لذت بخشِ ؟
اینکه استعدادی که تو ذاتت گذاشته شده رو پیدا کنی
پیداش کنی و کیف کنی باهاش
تو هر سنی که باشی مهم نیست ، پیداش کنی و خودت کیف کنی ...
وقتی خودت کیف کنی بی شک دیگرانهمکیف میکنن...
این راز تمام هنر هایی که به دل همه نشسته : اول خودت کیف کنی
امشب که ساز زدنش تموم شدُ نگاه کرد به دوربین دوباره چشماش خندید...
از همون خنده هایی که گونه هاش میزد بیرونو سرشو کج میکردُ ، چشماش برق میزدُ میخندید...
لبخند.
شتاب نکنید،