کودکی هایم را آزاد میگذارم

 

 هروقت دلشان خواست بیایند جای من بازی کنند...

 

همیشه امیدوار بودم،

 

 روزی نیاید که برای حفظ آبرو واثبات عاقل بودنم،

 

کودکی ام را زنجیر کنم

 

و مدام به آن شادی ها و خوشی های زیر پوستم اشاره کنم:

 

هیس!!عاقل باش!!!

 

این روزها خیلی به زندگی بدون صورتک فکر میکنم....

 

دوست دارم همه مرا همانطور که هستم بپذیرند،

 

باهمه شیطنت ها و دیوانگی هایم....!!

 

 

 

دست از پا خطا کنی،تعویض میشوی...!

 

همین حوالی کسی شبیه توست...

 

حتی بهتر از تو نیز فراوان است...

 

این است پیام عشق های امروزی..!!!

 

من زنم...

 

من زنم...

 

و به همان اندازه از هوا سهم میبرم ،

 

که ریه های تو سهم میبرند!!

 

درد آور است که همیشه به چشم دیگر به من مینگری...

 

قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند!!

 

تاسف بار است که،

 

 باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم....

 

و این است بزرگیه یک زن...

 

حالا

حکمت بازیهای کودکی را میفهمم!!!

زو

تمرین این روزهای نفس گیر بود....

 

افسانه را رها کن!!!

دوری و دوستی کدام است؟!؟!؟

فاصله ها عشق را می بلعند...

تو اگر نباشی شیرین دیگری جایت را پر میکند..!!!

چه اشتباه بزرگی است...!!

تلخ کردن زندگیمان...

برای کسی که در دوری ما

شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند!!!!