زندگی واقعا چیه ؟
و باز بازی هیجان انگیز رسیدن به رختخواب در تاریکی ،
بدون برخورد با مانع ،
روی انگشت های پا راه میروم ،
اما همیشه یکی از موزاییک های خانه شیطنتش گل میکند
و با تمام احتیاطی که من به خرج میدهم صدا میدهد.خنده .
دقیقا وقتی به بیشتر راه را از روشویی تا رخت خواب طی کردم
ناگهان قلنج یخچال به صدا در می آید . خنده .
و امان از زمانی که بخواهی در سکوت به مقصد برسی
تمام قانون های مورفی پدیدار میشود. خنده .
همیشه قبل از خواب پرده ی رو به کوه رو کنار میزنم
تا آب و هوا شناسی کنم ....
زمانی که آسمان شب قرمز است خوشحالم
چوندر دلش یا برف هست یا باران
پرده را کنار زدم
و آسمان بی وقفه میبارد ....
همه در خواب به سر میبرند و او میبارد به کار خود ادامه میدهد ...
لحظه ای در تاریکی به همه جا نگاه میکنم
چشم هایم را میبندم ، باران شنیدنیست ....
زندگی واقعا چیه ؟؟؟
این روزا همش این سوال تو ذهنم
زندگی واقعا چیه ؟
به آسمان نگاه میکنم و یه بوس برایش میفرستم
بالاخره به مقصد رسیده و به رختخواب شیرجه میزنم ....
با صدای زیبای باران
با بوی خوش و خنک خمیر دندان ، و بوی شامپوی موها ،
و بوی کرم دست ، چشمانم را میبندم ،
نفس عمیق میکشم ، لبخند میزنم ، و میگویم شب بخیر خدا جان....
هوای همه ی مارا داشته باش
شتاب نکنید،