تیله داری؟ 

 

آره 

بگیرش سمت لامپ خونه ، بزارش  جلوی چشمت   ، چی میبینی؟ 

 

میگه آااااااا چه قشنگگگگگگگگگگ  
 

امشب ساعت ها کنار هم دراز کشیدیم و  تیله هارو  دیدیم 

 

تیله ها  این گردای بامزه همیشه برام جالب بودن 

 

وقتی میزاری جلوی چشمت و میگیریشون سمت نور انگار از تو میکروسکوپ داری نگاشون میکنی ‌.....  

 

امشب تو سن ۲۵ سالگی تو دل همه ی تیله هامو دیدم ...

 

تو دل  ما آدما چی میگذره ؟ 

پر از نوشتنم

اما میخوابم 

از این کشفه شاید، دیر هنگام خوشحالم . خنده . 

 

بماند به یادگار ، 

 

خواهم نوشت 

 

شب بخیر زیبا همه ی مارا در آغوشت بگیر

 

 

 

 

 

 

 

زیبا سلام زیبای هوای حوصله دراز کشیده است ...

این آهنگ این موقع  شب افتاده تو ذهنم 

 

ثانیه ثانیه صدات حس آروم نفسات


مثل اولین باره نمیذاره که دیوونه نباشم


میرسم از تو به خودم شکل لبخند تو شدم....
 

 

دلم میخواد بگم اون عقبیاااا همه باهم . :-)))

 

 روزبه معین میخونم ....

نوشته : 

آدم ها از هم یاد میگیرن  همه چیز رو

عشق ،

خیانت ،

دروغ، 

وفاداری

رفتن

، موندن،  .

همه ی این هارو از آدم های دیگه یاد میگیرن.....


گاهی باید نشست  و فکر کرد از آدم هایی که تو زندگیمون اومدن چی یاد گرفتیم ؟

عشق یا بی احساسی؟

دوست داشتید برام بنویسید شما چی یاد گرفتین؟

 

 

 

سوال سوال بازی کنیم ؟ لبخند

_بازی کنیم...

 

 از مجموعه کارهایی که نشون بده دوستش داری؟

 

_ رختخوابشو  بیاری :-)))

 

یه کاری که نشون بده خیلی زیاد تر دوستش داری 

 

_پتوشم براش باز کنی رو رختخوابش . لبخندددد

 

میخنده ،

 

هنوزم مگه رو رختخواب میخوابن ؟ 

 

_عیبش چیه ؟ 

 

تخت اومده ، 

 

_رختخواب صفا داره ،  اصلا یکی از جذابیت  ها این جمله اس ؛

 

جاهارو بندازید بخوابیم  بعد مهمونم اومده باشه براتون تشک هارو بریزی وسط بعد بپری روشون .

 

میخنده میگه مریم با کودک درون  ۸ ساله  . 

 

 

یه حس خوب؟ 

 

لحظه ای که شلوار راحتی میپوشی

 

بازم میخنده . 

 

 

یه چیزی  که الان  مزه میده گوش کنی و بخوابی؟ 

 

لالایی 

 

کدوم لالایی ؟ 

 

گنجشک لالا  سنجاب لالا 

 

آمد  دوباره مهتاب  لالا

 

لالا لالایی  لالا لالایی 

 

لالا لالایییی

 

 

چشمانم را میبندم  .... لبخند

شب بخیر

 

پر از نوشتن

 

از کدام گوشه ی ذهن؟ 

 

 نمیدانم 

 

 چشمانم را میبندم 

گفت الان چی  دلت میخواد ، 

 

چشمامو میبندم ، و چیزی که تو ذهنم میاد اینه ....

 

یه جنگل سبز باشه یه آتیش حرفه ای کوچولو ،

کنارش نشسته باشم کتاب مورد علاقه امو بخونم ،

بعد که رسیدم به جمله ی قشنگ کتاب ،

همونجا  دراز بکشم روی  زمین ،

کتابو بزارم رو قلبم ، و یه نفس عمیق بکشم ....

میگم اصلا  یکی از لذت های ناب دنیا اینه حرفی که تو ذهنته و  خودت هیچوقت نتونستی کامل و دقیق  بیانش کنی  تو یه کتاب میخونی .... 

 

دقیقااااا

 

میگه آتیش حرفه ای چجوریه ؟  

 

_آتیشی که چوباشو درست  ، حرفه ای و قشنگ چیدی...

لبخند میزنه ، میگه از صداها خسته شدی ، و دلت برای  خودت تنگ شده ،درسته ؟ 

 

_دقیقا....لبخند 

 

فعلا تا همینجا

 

 

 

 

 

Rain fall گوش میدم ، 

 

همه جا در آرامشه 

 

در آخرین پاییز قرن مینویسم 

 

یه چایی دونفره ریخته ، 

 

کنار بخاری یار گرم این روز های من نشستم، لبخند 

 

و فاالبداهه نت هارو روی سه تار میچینم، 

 

از اون لحظه های پر آرامش زندگیه....

 

فال امسالو  اون برام گرفت ، 

با اون دستای  بامزه اش و ناخن های از ته گرفتش ...لبخند 

 

 مژده که شادی از راه می رسد ...... لبخند 

 

آخرین یلدای قرن ۱۳۰۰ باید دلبر تموم بشه ، 

 

Cast box  رو باز میکنم رادیو راه مجتبی شکوری رو گوش میدم .... 

 

اخ که چه زیباست .... 

 

شب بخیر