گفت الان چی  دلت میخواد ، 

 

چشمامو میبندم ، و چیزی که تو ذهنم میاد اینه ....

 

یه جنگل سبز باشه یه آتیش حرفه ای کوچولو ،

کنارش نشسته باشم کتاب مورد علاقه امو بخونم ،

بعد که رسیدم به جمله ی قشنگ کتاب ،

همونجا  دراز بکشم روی  زمین ،

کتابو بزارم رو قلبم ، و یه نفس عمیق بکشم ....

میگم اصلا  یکی از لذت های ناب دنیا اینه حرفی که تو ذهنته و  خودت هیچوقت نتونستی کامل و دقیق  بیانش کنی  تو یه کتاب میخونی .... 

 

دقیقااااا

 

میگه آتیش حرفه ای چجوریه ؟  

 

_آتیشی که چوباشو درست  ، حرفه ای و قشنگ چیدی...

لبخند میزنه ، میگه از صداها خسته شدی ، و دلت برای  خودت تنگ شده ،درسته ؟ 

 

_دقیقا....لبخند 

 

فعلا تا همینجا