گفت الان چی دلت میخواد ،
چشمامو میبندم ، و چیزی که تو ذهنم میاد اینه ....
یه جنگل سبز باشه یه آتیش حرفه ای کوچولو ،
کنارش نشسته باشم کتاب مورد علاقه امو بخونم ،
بعد که رسیدم به جمله ی قشنگ کتاب ،
همونجا دراز بکشم روی زمین ،
کتابو بزارم رو قلبم ، و یه نفس عمیق بکشم ....
میگم اصلا یکی از لذت های ناب دنیا اینه حرفی که تو ذهنته و خودت هیچوقت نتونستی کامل و دقیق بیانش کنی تو یه کتاب میخونی ....
دقیقااااا
میگه آتیش حرفه ای چجوریه ؟
_آتیشی که چوباشو درست ، حرفه ای و قشنگ چیدی...
لبخند میزنه ، میگه از صداها خسته شدی ، و دلت برای خودت تنگ شده ،درسته ؟
_دقیقا....لبخند
فعلا تا همینجا
+ نوشته شده در سه شنبه دوم دی ۱۳۹۹ ساعت 22:30 توسط M@RY@M
|
شتاب نکنید،