اون روز که داشت صحبت میکرد ، 

ازش پرسیدم به عنوان یک ایرانی؛

  یک بیت از حافظ بخون .

گفت هیچی یادم‌نمیاد ... گفت برای خودم متاسف شدم 

 

از اول فردوین یه قراری باهام گذاشت ، 

 

 گفت هرشب  هر کدوممون  یه شعر  بخونیم و برای هم بفرستیم 

 

 گفتم عالیه ... 

 

امشب برام فرستاد

 

یار با ما بی وفایی می کند

بی گناه از من جدایی می کند

شمع جانم را بکشت آن بی وفا

جای دیگر روشنایی می کند

می کند با خویش خود بیگانگی

با غریبان آشنایی می کند

جوفروشست آن نگار سنگ دل

با من او گندم نمایی می کند

یار من اوباش و قلاشست و رند

بر من او خود پارسایی میکند ....

 

گفتم  هوای حوصله  رعدو برقیست ؟ 

خندیدو گفت 

 با کسی که  بهت دروغ میگه چیکار میکنی ؟ 

گفتم بستگی داره ، 

گفت  بدترین ورژنشو تصور کن 

گفتم  برای مدتی بهش اجازه میدم  به کارش ادامه بده

گفت چرا ؟ 

 چون  با خیال راحت بذارمش کنار...

 

خنده ی تلخی کرد و  

 

گفت تو رابطه ی دوستی  با کسی که  بیشتر اوقات:

می کند با خویش خود بیگانگی

با غریبان آشنایی می کند، چیکار میکنی ؟ 

 

_ میذارم  برای همیشه با غریبان آشنایی بکند 

 

میگه   چرا نگهش  نمیداری ؟ 

 

چون  من قرار نیست کسیو به زور نگه دارم ، 

بهترین  خودم تو رابطه ام خواهم بود  و براش خواهم جنگید 

 

اما زمانی که  براش بودن  یا نبودنم مهم نباشه قطعا این آدم‌  یک آدم معمولی خواهد بود برام 

 

عشق باید حال تورو خوب کنه ، باعث نگاه زیبای تو به دنیا بشه 

نه اینکه   اون  به تو به چشم  وقت  اضافه نگاه کنه و تو به اون ؛ به  چشم زمان طلایی زندگیت . 

 

میگه اوه اوه خیلی جدی شدی؟ 

 

_ چون خیلی وقت داری به خودت پنالتی  میزنی ... 

 

یه جایی ادامه دادن اشتباه محض ، 

و گول زدن خودِ نزار به اون درجه برسی .(چشمک لبخند)