به من میگه بچه شیر
مثل یه بچه شیرِ کوچولو بغلش کردم ،
میدونستم دقیقا به آغوش مردونه اش نیاز داشتم که
برام بگه چیز های عجیب غریبی که امروز دیدم ، عادیه .
دقیقا تو کار به اون منطقِ خشک و مردونه اش نیاز داشتم ،
همونی که وقتی با تعجب درباره ی اتفاقات امروز براش میگفتم ، با لبخند گفت، کارفرما همینه .
انگار همه چیو از بر بود .... همه ی دروغ ها ، ظلم ها، تملق ها، چابلوسیها و افتضاحاتی که تو کار رخ میده
و من دوست داشتم حالا حالا ها تو بغلش قایم باشم .
فعلا تا همینجا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 1:56 توسط M@RY@M
|
شتاب نکنید،