به من میگه بچه شیر 

 

مثل  یه بچه شیرِ  کوچولو  بغلش کردم ، 

 

میدونستم دقیقا به آغوش مردونه اش نیاز داشتم که

 

برام ‌بگه چیز های عجیب غریبی  که امروز دیدم ، عادیه .

 

 دقیقا تو کار به اون منطقِ خشک و مردونه اش نیاز داشتم ، 

 

 همونی که وقتی با تعجب درباره ی  اتفاقات امروز براش میگفتم ،  با لبخند گفت، کارفرما همینه . 

 

انگار همه چیو از بر بود .... همه ی دروغ ها ،  ظلم ها، تملق ها، چابلوسیها و افتضاحاتی که   تو  کار رخ میده 

 

و من دوست داشتم حالا حالا ها تو بغلش قایم باشم .

 

 

فعلا تا همینجا