میگه به نظرت سرانجام ما بدون یه سری آدما میتونیم زندگی کنیم؟
میگه نزدیک بودن های دور غمگینه....
میگه فهمیدی چی میگم ؟
نگاش میکنم
هرچیه تو قلبشه ...
حرفاشو قورت داده ....
میگم خسته شدی؟
میگه میخوام ذهنمو قلبم پاک بشه
خدایا پاک کن از قلبش چیزی که برای اون نیست را ...
همینقدر ابهام
بماند به یادگار از یک شب مه آلود که شروع تغییر او بود
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۹ ساعت 1:33 توسط M@RY@M
|
شتاب نکنید،