میگه صحبت کردن  با اون چه حسی برات داره؟ 

 

میگم تا حالا دیدی با یه  بچه تو جمع دنبال بازی میکنن

و اون میدوه میدوه  دیگه جایی رو  پیدا نمیکنه

همون لحظه بکی دستاشو باز میکنه و اون بچه میپره تو بغلش انگار به

امن ترین جای دنیا پناه برده ؟ 

 

میگه آره. لبخند 

 

میگم بعد از  خستگی های روز

وقتی  با اون صحبت میکنم دقیقا همین حسو دارم

انگار بعد از دویدنای زیاد میپرم یه جای امن

  دقیقا  صحبت با اون  خستگیمو رفع میکنه.  لبخند

 

میگه عجب تعبیری کیف کردم . لبخند .

 

میگه خب  اول صبح با اون صحبت کردن چه حسی داره؟ 

اون موقع که هنوز شروع نکردی به دویدن ،

 

میگم تا حالا کسی برات ضد آفتاب مالیده؟ 

 

میگه نه 

 

میگم مثل اینه که برای یکی با  دقت و آرامش

  ضد آفتاب میزنی بعدش که تموم شد پیشونیشو  بوس میکنی

و بهش میگی خدا به همراهت 

 

تو وقتی یکی پیشونیتو بوس کنه و راهیت  کنه ،  در طی روز یادش بیفتی انرژی نمیگیری؟ 

 

میگه خیلی زیاااااد 

 

میگم خب صحبت  کردن با اون اول صبح دقیقا همین حسو به روزم میده ... 

 

لبخند  میزنه لبخند میزنه و هنوزم داره لبخند میزنه،