یه بار بهم گفت ،   میدونی یکی از خوشی های شیرین من چیه ؟ 

 

رو آدرس وبلاگت که همیشه تو  save های  گوگلم هست کلیک کنم

 

و وقتی این صفحه  باز شد ببینم یه متن جدید نوشتی، نا خودآگاه

لبخند  میاد تو قلبم و مثل یه فیلم سینمایی که دوستش دارم شروع میکنم به نگاه کردنش ، باورت میشه گاهی دوست دارم تموم نشه.  

گفت:   با این جزییات برات گفتم  که  حالا بدونی

وقتی این صفحه رو بازمی کنم و مدت هاست ننوشتی چه حالی میشم .

 

لبخند زدم  و دلم از حرفایی که زد  خندید . 

 

اون  میدونست   تنها چیزی که منو با عشق وادار به  کاری میکنه حرف

 

زدن درباره ی جزییات موضوعه. 

 

یه چیزی گفت که باعث شد هر شب  بنویسم  ... نه به زور بلکه باعشق 

 

 درباره ی کوچکترین حس های  قشنگی که نسبت به هم داشتیم صحبت

 

میکردیم  و این قوت قلب  ما بود برای لبخند به زندگی . لبخند 

 

 

 حال مینویسم ،

 

این بار برای چشمان زیبای تو مینویسم که

 

در عصر تکنولوژی   این صفحه را باز کردی ، 

 

برای تو مینویسم که به تنهایی در این دنیای نوشته های من آمده ای 

 

سبزِ مهربان من ،  مینویسم که بدانی   خوشحالم

 

یک روز دیگر فرصت داریم  در کنار هم باشیم  و همدیگر را دوست داشته باشیم .

 

مینویسم که بدانی صبح ها با تو زیباتر   ، ظهر ها با تو دلچسب تر ،

چایی ها با تو گرم تر ، شب ها با تو  ستاره باران تر خواهد بود.  

 

برای چشمان زیبای تو نوشتم که با لبخند اینجا را  نگاه میکنی

 

چشمانت را ببند ، 

 

حال باز کن ، 

 

من قلب تو را بوسیدم . لبخند

 

  قدر همدیگه رو بدونیم تا زمانی که کنار هم هستیم . لبخند  

 

شب بخیر 🥰