زنگ زد و گفت عمهه جون ما میایم اونجا .....
و بعد صدای گرم مامان به گوش رسید...
اینجارو دوست دارن،
داشتم فکر میکردم با این پایی که دارم امروز چطوری میتونم پا به پاشون برم که بهشون خوش بگذره ...
که رسیدن ...
یکیشون سه ساله اس یکیشون یازده ساله ...
با خودم قرار گذاشتم وقتی میان زیاد با گوشی نباشم ...
بچه ها کلافه میشن ...
اینجارو دوست دارن چون وقتی میان مرز های زندگی عادی رد میشه... و گاهی کله خراب ترین چیز هارو باهم تجربه میکنیم ...
بهشون گفتم دوست دارید باهم حباب مقاوم بسازیم ؟ از این آزمایش علمی ها که نمیدونیم تهش نتیجه میده یا نه. لبخند
گفتند آررررره
بغلش کردم گذاشتمش رو میز آشپزخونه کیف میکرد وقتی گلیسیرینو شکرو مایع ظرف شویی رو باهم قاطی می کرد....
نتیجه نسبتا خوب بود اما دلچسبم نبود
گفتم بیاید بریم حموم کاسه ی پر از کفو گذاشتیم وسط شروع کردیم به درست کردن حباب با دست ... صدای ذوقش هنوز تو گوشمه
حباب ها به طرز شگفت انگیزی بزرگ میشد و البته دست و پاهامونم پر از کف بود ... و انگار تو حموم بمب زده بودن....
بعدش تاب بازی کردن ... بعدش توپ بازی...
واقعا دیگه پام نمیکشید که از پله ها برم پایین
برای اولین بار بهش گفتم نمیتونم حرکت کنم چشماش نگران شد و گفتم بقیه ی تاب بازی رو با عمه میری ؟ گفت باشه..
و من اومدم پیش باران .... سن باران سن پر جنب و جوشی نیست اما از هرچیزی ام ذوق نمیکنن ...
باهم کیک درست کردیم و اون بهم گفت امروز خیلی بهم خوش گذشت ...
الان که دارم مینویسم ۲۰ تا شعر از روی کتاب داستان حسنی براش خوندم و اون اجازه گرفته که امشب اینجا بخوابن....
حالا وقت اینه که تو رختخوابا قایم بشه و موقع برداشتن بالش بگه پپپپپه ... این عمل ده بار انجام میگیره . خنده
رختخوابا رو باز کردیم باران مثل همیشه کنار من میخوابه
گندمم میاد کنار ما میخوابه ....
مثل دوتا فرشته ان... .
باز میگه مرسی امروز خیلی به ما خوش گذشت دستشو محکم میگیریم و اون با لبخندی که رو لباشه خوابش میبره ...
حس میکنم قبلنا بیشتر میتونستم باهاشون بازی کنم چی به سر حوصله ام اومده نمیدونم ...
حالا تازه فرصت کردم گوشیمو بردارم...
۶:۵۰ بازی ثریا آقایی
گوشی رو خاموش میکنم ...
غمگینم میکنه ...
بازی فردا رو از دست ندید. چشمک .

شتاب نکنید،