شاگرد من نبوده   

و تابستون تازه باهم آشنا شدیم 

 

 اولین جلسه ها،  جلسه های گنگ و جالبیه  

 

شیطون ترینشون  هم  در  ساکت ترین شکل ممکن بهت نگاه میکنه

 

دقیقا  نمیتونی  ذهنشون رو بخونی  گاهی به چشمات نگاه میکنن 

 

گاهی به دندونات  ،گاهی زیر زیرکی به‌جورابات، 

همشونم بلا استثنا اولش  اتاقو  با خجالت و بعد   فضانورد خمیری که رو میز هست  با کنجکاوی نگاه میکنن. لبخند . 

 

امروز  واقعا  حوصله ی کلاس نداشتم و دلم میخواست  با شلوارک خرگوشی بشینم و سه تار بزنم و واسه خودم باشم  کلاس  ساعت ۶  کنسل شد و من بسی از درون خوش حال شدم   ...

 

اما یه دفعه دیدم  ساعت  نزدیک چهاره  آماده شدم و 

 ادکلنم  رو  زدم  ،  

میدونی یه سری چیزا  تو چهار سالی که  رشته ی دبیری رو خوندم تو هیچ  جای کتابا نیومده بود  اما  ،  بوی خوب  لباسات، بوی خوب دهان،   لبخندت ویه سری چیزای دیگه  تاثیر زیادی   تو  ذهن دانش آموزی که کنارت میشینه و  می بینتت  داره...  

   رفتم دروباز کردم .... 

این بار  اون برعکس من خیلی پر انرژی بود،  و معلوم بود  دلش برای   کلاس  تنگ شده و تونسته با کلاس ارتباط بگیره ...  با دیدن چهره اش   حالم خوب شد ...

آخ نمیدونید این ارتباط گرفتن  بچه ها چقدر دلچسبه  

اینکه  یه بچه ی کلاس اولی  که  در طی سال  از مدرسه  زده شده رو   بتونی  تو تابستون  سر درس بشونی یه انرژی خاص میخواد،  امروز واقعا حوصله اشو نداشتم که  با دیدنش فهمیدم  تلاش های  سه جلسه ی  پیش  نتیجه داده  و  امروز  همون روز طلایی  که  دیگه از این به بعد همه چی  می افته  رو روال.... لبخندی در دلم زدم و  رفتیم سر کلاس.... 
 

تمرینا تموم شد  داشتم  سرمشقش رو توضیح میدادم  حس کردم زوم کرده  رو من ، صحبتمونو قطع کردم  و  گفتم مشکلی پیش اومده ؟ 

گفت خانوم  دندونای شما  چقدر بزرگو  صافو قشنگه 

 

خنده ام گرفت  و نمیدونستم چی بگم ... نمیدونستم   این تعجبه ، ویژگیه  خوبه ویژگیه بده یا تعریفه   گفتم  بله در مقایسه   با دندونای  کوچولو موچولوی  شما  ،  دندونای  من خیلی بزرگه  ... خنده . 

امان از بچه ها  و دقت  زیادشون....

 

لبخند زد  و تا سوار ماشین بشه برام دست تکون  داد... 

حالش خوب بود

 

حال منم خوب کرد  ...  لبخند