شب است
ایستاده ام در ایوان خانه
مه همه جا را پر کرده
همه جا غرق در آرامش و سکوت است
می اندیشم .... نفس عمیق میکشم ...لبخند
گهگاهی فکر هایی در ذهنم می آید چشمانم را محکم میبندم تا آن فکر ها عبور کنند تا جانمان را نگیرند....لبخند
امان از بوی باران و امان از توی زیبا ...
زیبا ،
هوای حوصله بارانیست ...
میل سخن با کسی نیست جز خودت .لبخند
من کجا؟
باران کجا ؟
باران کجا و راه بی پایان کجا؟
تا منزل جانان کجا؟
هرچه کویت دور تر ، دلتنگ تر ، مشتاق تر؟؟؟( درسته شاعر گفته اما به درد نمیخوره. لبخند. اگر کنارت بودو مشتاقش بودی آدم به درد بخوری هستی . لبخند)
ابر های مانده در گلو باید ببارند تا آدمی دوباره آدم شود
تو هم برایم بنویس از شب بارانیت....
تو کجای جهان ایستاده ای؟
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان ۱۴۰۰ ساعت 0:59 توسط M@RY@M
|
شتاب نکنید،