شیر کوچولو  بزرگ شده 

اینو از سوالاش فهمیدم .... لبخند 

 

نشستیم روی کوه  پادشاه نشین  

رو به افق 

 آفتاب به گونه ها می‌زد و    هوای پاییز  با همه وجودمون عجین شده بود...

چشمامو  بسته بودم  ،

صدای  تق  فلاسک 

و بعد  صدای ریختن چایی و عطرو بخارش به گوش و مشام رسید....

 

 گفت :  بالاخره آدم باید تو  حال زندگی کنه  یا تو حالو آینده؟ 

 گفتم چطور ؟ 

 گفت  یه چیزایی تو حال خیلی کیف میده  اما  تو آینده گند میزنه   رو روانت  پس این همه میگن تو حال زندگی کن یعنی  چی؟ 

تازگیا  حوصله ی جواب دادن به کسیو نداشتم

نگاش کردم... 

 

گفت به نظرت چیکار کنم ؟

 

گفتم :

یه جوری زندگی کن  وقتی  یه روزی نشستی از بالای  کوه  افقو نگاه کردی   سبک باشی  سبکه سبک  این لذتو فقط اونایی می‌فهمن که درست زندگی کردن ....  تو حالو  آینده  فرق نداره   درست  باش....

گفت  اگه  انقدر سبک نبودم چی ؟ اگه گند زده بودم چی ؟  

 

 درستش کن .... اما بیشور نمون 

 

زد زیر خنده  ، گفت نمیخوای چشماتو باز کنی ؟ 

 

نه ... 

 

 گفت تو تاحالا گند زدی ؟ 

 

_تا حدودی  

 

چیکار کردی ؟ 

 

_زور زدم  درستش کردم 

 

چرا  خواستی درستش کنی ؟ 

 

_چون  یه روزی  مثل الان سبک بشینم و  منظره  رو نگاه کنم...

 

زیر چشمی نگاش کردم ، لبخند زد ....

.

.  

 

 تو  برام بگو ،  تو حال باید زندگی کرد یا تو  حالو آینده ؟ 

 اگه گند زدیم چیکار باید کنیم ؟