بهم گفت :
از وقتی رفتی همش دارم غلط املایی می نویسم
شبا مسواک نمی زنم
چاییمم با قند فراوون میخورم
گفتم تموم شد ؟
گفت نه ،
خانم کمالی هم دائم پیام میده.(خانم کمالی یه مدت خط قرمزم بود )
لبخند زدم گفتم چقدر خوش حالم داری زندگی دلخواهترو میکنی .
وداشتم می رفتم که گفت:
پاییز فراموش میکنم کلاهو شال گردنمو بندازم ...
ناخودآگاه وایستادم آخه سینوزیتاش خیلی حساس بود
اگر سرما می خورد حالش خیلی بد می شد .
هرروز صبح یادش مینداختم کلاهشو بزاره ، شال گردنی که براش بافته بودمم بندازه
حرکت کردم
گفت زندگی بی معنی شده وایستا
نگاهش کردم و ........
این بار شما ادامه اش رو بنویسید....لبخند
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 19:8 توسط M@RY@M
|
شتاب نکنید،