نفس عمیق  کشیدم ، 

خوب نگاه کردم و بعد چشمانم را بستم و تمام  حس آن لحظه را  

در وجودم ذخیره کردم تا یک شب  در رختخواب چشمانم را باز کنم 

و بتوانم آن لحظه را بنویسم ... لبخند

 

موج ،  شن ها ،  جنوب ....

 

در  امتداد ساحل قدم زدم 

 

قدم زدم و آن  لحظه را  با تمام سلول هایم زندگی کردم ،   قدم  زدم تا جایی که رسیدم  به  صدف های ناب دست نخورده

 

تا جایی که  فقط  آب ،صدف هارا حرکت داده بود و هیچ آدمی حال  آمدن  آن همه راه را نداشت ....

گفت  اینجا  گیراست ، خاکش ، رنگ آبش ، دلت برایش تنگ می‌شود 

مثل بعضی آدم ها ...

لبخند زدم ، و گفتم  اینجارا  با هیچ آدمی مقایسه نکن  اینجا  فقط  شبیه  خودش است  واقعیه واقعی....

لپم را کشید و گفت اما  اینجا برای من مثل تو  است

قبول  کردم  و دوییدم ... رها رها رها  رها  رهاا

باد   لای  تمام  موهایم  می پیچید  

پاهایم   شن ها را  حس می کرد 

دستانم در هوا و تلالو  خورشید می رقصید 

چشمانم  می‌خندید 

و قلبم عاشقانه می تپید 

زیبا زیبا  زیبای من ،

  من  تو را

   آن وسط  میان رقص دستانم ،

دویدن هایم، 

خنده هایم ، 

دیدم.... لبخند 

شکرت 

 

شب بخیر. چشمک