تهران...
یه روزی توی عصر پاییزی تهران،
وقت برگشت به خونه، یهو آهنگ تهران تو هندزفریم play شد ...
" میترسم از این شهر لعنتی
از بام تهران از شمال شهر
از کافه های دنجه با کلاس
از قهوه های تلخه مثله زهر
میترسم از اینکه گُمت کنم
میترسم عشقم بی اثر بشه
دریاچه ی چیتگر بدون تو
میتونه با اشکم خزر بشه..
تهران شلوغه دستمو بگیر
همدست من باشو ولم نکن
اینجا منو دور از تو می کُشه
این ظلمو در حق دلم نکن
این شهر انقدر دود داره که
میترسم عشقم دود شه بره
تهران شلوغه دستمو بگیر
تا دلهرم نابود شه بره..
جاتو با هیچی پُر نمیکنم
هیچکس نمیتونه بیاد به جات
پشت چراغای تموم شهر
بعد از توام گُل میخرم برات."
واقعا احساس غریبی وتنهایی کردم که
هنوزم یادش می افتم بغضی ته گلوم میاد(لبخند)..
بعضی وقتا آدما دوست دارن تو شلوغیا یکی باهاشون باشه ،
بودی نمیدیمت ؛ مثل الان که هستیو من بی توجهم..
دوست نداشتم گمت کنم ،
دیگه هیچوقت اون آهنگو گوش نکردم تا یه مدت پیش،
حالا که خیلی از اون قضیه
میگذره و من دارم خاطراتمو مرور میکنم ،
میبینم تو تمام لحظه ها دستمو رها نکردی؛مهربونه من
باهام باشو بازم رهام نکن
هوای همه رو داشته باش، این روزا عجیب بهت نیاز دارم ;-) ...
خیلی چاکریم.
شتاب نکنید،