این روزا حس عجیبی دارم 

 

 رفیق شفیق، همراه دانشگاه من ، نیمه ی گمشدش رو پیدا کرد ....

 

به عبارتی دیگه مجرد نیست . لبخند 

 

حالو هوای من؟

 

از طرفی عجیب خوشحالم  که همراه زندگیشو پیدا کرده

 

با اومدن پاییز هوای دونفره ی فوق العاده تری داره ....

 

و واقعا فرشته ای بود که نصیب آقای داماد شده ...

 

از طرفی دیگه 

 

کودک درونم عجیب لجباز شده ، 

 

دلم نمیخواد رفیق شفیق عوض بشه

 

اما خب اون الان تجربه های جدیدو داره حس میکنه

 

شاید این که سرش شلوغ تر بشه کاملا طبیعیه . 

 

اما خب کودک لجباز درونم  گاهی اوقات به رفیق شفیق گیر های الکی میده ....

 

از طرفیم منطقم آرام ،گوشه ای نشسته و نظاره گر است ،

 

 و بهترین ها را برایش آرزو میکند ....

 

معمولا وقتی آدمای دوست داشتنیه زندگیم ،

 

نیمه ی گمشدشونو پیدا میکنن زیاد مزاحمشون نمیشم ،  

 

برنامه ریزی واسه پیاده روی ها و جمع شدن های یهویی رو کمتر میکنم  

چون اون الان  بیشتر وقت و توجهش باید سمت آقای داماد باشه... 

 تنهایی رو  این روزا بیشتر احساس میکنم  ....

 

دلم میخواد باز حرف های همو بفهمیم

 

نه اینکه دنیا هامون کاملا متفاوت بشه ..

 

دلم میخواد بازم توی قطار تا دانشگاه وقتی باهم حرف میزنیم ،

 

حرف همو کامل متوجه بشیم،

 

نه اینکه دغدغه هامون واسه همدیگه کاملا غیر قابل درک باشه...

 

خلاصه خلوت عجیبی با خودم دارم این روزا ....

 

هوای حوصله آرام است ،

 

راستی کتاب یک عاشقانه ی آرام رو به اتمام است ...

 

مهربونم هوای رفیق شفیقو داشته باش

 

و همه ی مارو در آغوشت بگیر. لبخند