اخ که چقدر خستگی جسمی رو دیشب حس کردم،
دیروز روز تدریس من بود(لبخند ) برای دانشجو ها در حضور استاد.
سر یه سری قضیه هایی برنامه ی من دچار تغییراتی شد،
که باعث شد تند تند تا چهارشنبه فقط در تکاپو باشم.
پریشب ساعت 1 خوابیدم در حال اتمام پاور بودم ،
ساعت 4:30 صبح هم باید بیدار میشدم برای راهی شدن به دانشگاه ،
7: 40 صبح هم باید ندریس میکردم
از بس خسته بودم دفترو وکتابو بستمو تو قطار تا تهران،
بسیار ریلکس خوابیدم .( گاهی اوقات ریلکس بودن از صفات بارز این جانب میباشد)
و واسه اینکه حالو هوای دانشجو ها و خودمم اول صبحی عوض بشه ،
تدریسمو با این متن آغاز کردم :
صبح زود برخاستن،
طعم تمام روز را عوض میکند.
کارها هم چقدر جلو میافتد، میدانی؟
صبح زود عطر غریبی دارد
عطری که در انتهای صبح زود تمام میشود
و هرگز به مشام آنها
که تا کمرکش ظهر میخوابند، نمیرسد.
کسالت، کسالت می آورد ، خواب خواب...
وشروع کردم به تدریس موسیقی و ارتباط اون با زیست ،
وقتی تموم شد فقط صدای دست های بچه هارو شنیدم و تشکر استاد ،
خدای مهربون جان مرسییی
بچه ها خیلی خوششون اومد ,
همینکه حین تدریسم با گوشی هاشون کار نداشتن و
خوابشون نبرد برام کافی بود . لبخند . بالاخره تموم شد .
دیشب از بس خسته بودم توان نوشتن نداشتم .
جای خیلی ها سر تدریسم خالی بود ، لذت بخش بود اگر بودن ،
بگذریم ،
امروز بعد از مدت ها قرار است عمو جان هارا ببینم ،
دلم براشون خیلی تنگ شده،
یه سری هم به پدر جان خواهم زد ،
در حال حاضر هم در پی دانلود فیلم ماهی و گربه ام ،
بالاخره فکر کنم بتونم ببنمش.
خب پیش به سوی امروز
شتاب نکنید،