بعد از دوماه امروز دوباره پا به وادی ورزش گذاشتم
بدمینتونو به دوش انداختمو به باشگاه رفتم
بدنم انگار یه چیزی کم داشت.
اونایی که باشگاه نزدیک خونشونه واقعا راحتنااا
اگر نمی رن واقعا تنبلن. تمام.
دیشب خونه ی مامان بزرگه بودیم
یه دفعه نگاهم جلب مهرشاد شد
صداش عوض شده، سیبیلم در اورده عزیزززززم
انگار همین دیروز بود تو خاله بازی، دو طرف پتو رو میگرفتیم ،
میزاشتیمش توی پتو و کل خونه رو میچرخوندیمش ،
کلی کیف میکرد ، کلی میخندیدیم. خنده .
هر هفته میاد با من قد میگیره و
چون قدش داره از من میزنه بالا احساس قدرت میکنه
منم زیر بار نمیرم بهش میگم برو جوجههه، کلی میخنده . لبخند
امیدوارم دوران خوبی رو بگذرونه .
بگذریم ،
4 اثر فلورانس اسکاول شین معرکه اس ،
من الان دارم کتاب بازی زندگی و راه این بازی رو میخونم ،
دید خاصی از زندگی به آدم نشون میده یه دیده فوق العاده....
پیشنهاد میکنم حتما حتما بخونیدش ....
حس خوبی توش نهفته ...
"جایی هست که جز تو هیچکس نمی تواند آن را پر کند ،
کاری هست که جز تو هیچکس قادر به انجامش نیست...."
خلاصه جالبه بخونیدش .
شتاب نکنید،