نمازی که اول وقت خوانده بشه از سر شوقه،

 

نمازی که آخر وقت خوانده بشه ، فقط رفع تکلیفه ...

 

کنار بخاری دراز کشیده  بودم که یهو این جمله ها از

 

تلویزیون به گوشم خورد ...

 

قشنگ گفت....

 

 از این روزا اگه بخوام بگم باید بگم ، 

 

یه ادمایی تو مغزم ترجمه نمیشن ، 

 

اینایی که شروع کردن به آتیش زدن برگ های خشک پاییزی(. درحال فکر )

 

دقیقا هدفشون چیه ؟ 

 

کلا که در حوالی ما بوی دود برخاسته، 

 

حیف نیست این نارنجی های خوشگلو تبدیل میکنن به خاکستر ؟ 

 

آخه اگرم کود بخواد بشه که همونجوری ام میشه ،

 

شایدم اونا یه چی میدونن من نمیدونم.

 

ازکارشون خوشم نمیاد .

 

بگذریم ، 

دارم به این فکر میکنم که 

 

بعضی وقتا دلم چقدر میخواد برم تو آمازون زندگی کنم ، 

 

یا یه جایی مثل فیلمlost  ، خیلی جالب و پرهیجانن واسم .

 

یه زندگی آروم و پر از کشف 

 

تو دل طبیعت،

 

با یه آدمی که طبیعتو شگفتیشو بفهمه ....

 

به  به 

 

امشب از کجا رسیدم به کجا . لبخند. 

 

خدای مهربونم همه ی ما را امشب درآغوشت بگیر تا آسوده بخوابیم ، 

 

و خواب های فوق العاده ببینیم .......

 

شب بخیر 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ا