امروز عصردراز کشیده بودمو درحال خوندن جزوه های شیریین بودم ،
که یه دفعه دایی زنگ زدو گفت :
مامانتو شقایقو گروگان گرفتم ،
هیچ انتخاب دیگه ای نداری کی بیام دنبالت ؟
خنده ام گرفت،
و این چنین شد که از کوه های آلپ راهی خیابان چهارم شدیم .
باران کوچولو دیگه روز های هفته رو یاد گرفته ،
میگفت فردا که تعطیلی،
اینجا بخواب مشقاتم فردا صبح مینویسی.لبخند.
و من قول انگشتی دادم که دوهفته بعد دوباره برگردم و کلی کیف کنیم.
دنیای بچه ها خیلی پاکو بی ریاست .....نفس عمیق .
بیشتر از این حوصله ی نوشتن ندارم امشب،
دل رخت خوابمو میطلبه،
خدای مهربونم
مامانا و بابا هارو همیشه سالمنگه دار ..لبخند .
شب بخیر جانان من
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۵ ساعت 0:41 توسط M@RY@M
|
شتاب نکنید،