امروز عصردراز کشیده بودمو  درحال خوندن جزوه های شیریین بودم  ، 

 

که یه دفعه دایی زنگ زدو گفت : 

 

مامانتو شقایقو گروگان گرفتم ، 

 

هیچ انتخاب دیگه ای نداری کی بیام دنبالت ؟ 

 

خنده ام گرفت، 

 

و این چنین شد که از کوه های آلپ راهی خیابان چهارم شدیم . 

 

باران کوچولو دیگه روز های هفته رو یاد گرفته ، 

 

میگفت فردا که تعطیلی،

 

اینجا بخواب مشقاتم فردا صبح مینویسی.لبخند.

 

و من قول انگشتی دادم که دوهفته بعد  دوباره برگردم و کلی کیف کنیم.

 

دنیای بچه ها خیلی پاکو بی ریاست .....نفس عمیق . 

 

بیشتر از این حوصله ی نوشتن ندارم امشب، 

 

دل رخت خوابمو میطلبه، 

 

خدای مهربونم

 

مامانا و بابا هارو همیشه سالم‌نگه دار ..لبخند . 

 

شب بخیر جانان من