کنار پنجره ی باران خورده ی تختم،

 

در حال شنیدن سمفونی باران و شیروانیم ... لبخند .

 

حالو هوای این روز ها؟؟ 

 

خونه تکونی... وااای.خنده. 

 

هنوزم یکی از  قشنگترین بخش های خونه تکونی برای من،

 

اون موقعس که تمام رخت خوابا شبیه کوه میشه، 

 

هنوزم مثل دوران بچگی ، 

 

عاشق پریدن روی کوه رختخوابام ، 

 

و خنده ی مامان و نگاه عاقل اندر سفیه اش، 

 

ولبخند ملیح و شیطنت چشمای منو دوباره jump. لبخند. 

 

خلاصه تو هر سن و قدو قامتی که هستید،

 

این خوشی رو از خودتون نگیرید. لبخند

بگذریم..

 

مدت ها پیش ، وقتی که عید میشد دلم میخواست 

 

برم تو یه کلبه ی چوبی دور از همه چیز  ۱۵ روزو کیف کنم  ،

 

اما اون روز با خودم فکر میکردم ،

 

چرا این همه باید از آدما فاصله گرفت ،

 

چرا باید حس خوب قدیمو از بین برد ،  

 

چقدر قشنگه باطن و عمق این دیدو بازدید ، 

 

چقدر خوبه که هنوز هست، 

 

 چقدر خوبه که مامان بابا ها هستن 

 

در این باره حرف زیاده،خواهم نوشت ....

 

بگذریم ،،

 

داره بارون میااااد ، کوچه بازم لبریز احساس ....

 

آخ که چقدر خوبه که بارون حالا حالا ها باهامون هست ‌.

 

زیبای من شکرت....لبخند . 

 

تو این هوا باید فضای مجازی رو بوسید و گذاشت کنار ، 

 

باید فضای حقیقی رو زندگی کرد....

 

خواب های قشنگ ببینیم. 

 

شب بخیر