بعضی وقتا بعد از سیر درتلگرامو اینستا گرامو غیره 

 

و آشنایی با زندگی هزاران آدم رنگی رنگی مختلف ،

 

و دیدن اتفاقات گوناگون تنها کاری که دوست دارم‌بکنم اینه که ؛ 

 

همه ی صفحاتو ببندم و برم با مادر چای بنوشم ....

 

کلاه حصیریمو بزارم سرمو چکمه مشکی هامو بپوشم ،

 

بیلچه هامو بگیرم دستمو  برم تو باغچه و همراه مامان به گل ها

 

برسمو ریحون بکارم، و توپاییز برگای حیاطو جمع کنم ....

 

با اینکه اینستاگرام  تنوع زیادی داره ، و هرصفحه بیانگر یه زندگیه ، 

 

و پر از صفحات رنگیه ، و هرکی داره زندگیه خودشو بیان میکنه

 

  اما  زیاد‌موندن  تو  فضای مجازی  حالمو خوب نمیکنه ، 

 

نمیدونم چرا اما حس میکنم یه چیزاییش مصنوعیه،

 

یه سری رنگی رنگی بودانش، 

 

شبیه هم شدناش، 

 

اما همینکه باعث شده وقتی غذا یا  یه چایی میخوای بخوری از چند زاویه به

 

چایی نگاه کنیو ببینی کدوم زاویه عکسش قشنگتر میشه

 

و سریع هورت نمیکشیشم خوبه . (خنده)

 

خلاصه گاهی اوقات به سرم میزنه  از گوشیم پاکشون کنم 

 

راستش دیگه شب نشینی های زمستونی رو

 

بیشتر از حرف زدن های مجازی دوست دارم .

 

فقط برای گروه های دانشگاه باید یه فکری بکنم (تفکر) 

 

بگذریم (لبخند)

 

بالاخره بعد از مقاومت سرسختانه در برابر ویروس های مترو، 

 

ویروس های رفیقان شفیق ، 

 

و مریض نشدن با وجود یک عالمه رفیق سرما خورده ،

 

بالاخره سرما را خوردم ، 

 

و حال سرمای خورده شده حاصلش شده عطسه پشت عطسه .خنده.

 

و آب لیمو عسل دوست همیشگی من و کلداکس رفیق ۶ ساعته ی من شده 

 

فردا باید تهران بمونم ،

 

آخ که چقدر دلم برای بالشو آسمون ایوونمون 

 

و نفس های مامان تو خونه تنگ میشه ،

 

سه شنبه اما خونه ام .(لبخند) 

 

این ترمای آخر هم شیرینه هم سخت 

 

دیگه تموم میشه به امید خدا . 

 

خب دیگه وقت خوابه 

 

خوابامون پر از لبخند 

 

فردامون پر از خدا