خالق باران آرامش بخش سلام....

 

امروز دانشگاه نرفتم ، 

 

حالم مساعد نبود .

 

در حال حاضر ، کنار پنجره ی آشپزخانه نشسته ام ، 

 

در تاریکی و سکوت مطلق ، 

 

به سمفونی بارانو شیروانی ، 

 

گوش میدهم و 

 

و آسمان قرمز  شگفت انگیز را نظاره میکنم ......

 

ذهنم عصبانی هم هست ، 

 

آدم گاهی اوقات از بعضی آدم ها ،

 

انتظار بعضی رفتار هارا ندارد ، 

 

چه میشه کرد ، بگذریم

 

 

شب نشستن های پاییزو زمستونو دوست دارم ، 

 

صحبت های عمه ها از گذشته رو دوست دارم ، 

 

دیشب درباره ی جنتلمن زیبای من صحبت میکردن ، 

 

بابای دوست داشتنی ام .....

 

خوشحالم که بابای من بودی خوشتیپ من 

 

مدت هاست وقتی از هشتگرد(منطقه ای نزدیک خانه ی ما ) 

 

بر میگردم ، 

 

چشمم به تابلوی شرکت فخر ایران می افته، 

 

جایی که بابای دوست داشتنی من حسابداریشو بر عهده داشت ، 

 

رئیسش آقای نمازی بود ، 

 

بیمارستان نمازی در  شیرازم که در حال حاضر کشت بافتو انجام میده ، 

 

برای ایشونه ، 

 

این شرکت ذهنمو درگیر کرده ، 

 

چقدر آدم های خوبی وجود داشتن ، 

 

چقدر کار های نکویی از خودشون به جا گذاشتن ، 

 

به سرم زده با دایی برم شرکت فخر ایران سابق 

 

جایی که بابای مو قشنگم از مدت ها اونجا بوده ،  

 

یه حس غریبی دارم به اونجا، خیلی وقته نرفتم .

 

درباره ی فخر ایران فعلا تا  همینجا ، 

 

بگذریم 

 

آدم هایی که با عکس های پروفایلشان باهم صحبت میکنن ، جالبن ....

 

لبخند . 

 

این قضیه رو حس کردم ،

 

 

خب چشمان خواب میطلبه ،

 

شبتون معرکه 

 

 

 

 

 

 

 

 ،

 

 

 

 

 

 

عم