زیبا جانم سلااام....
هوای حوصله سر رفته است .....
در آشپزخانه روی صندلی همیشگی نشسته ام ،
کتاب میخوانم، اندکی فکر میکنم ،یاد آدم ها می افتم
آب میخورم ، بینی ام را میگیریم ، دوباره به فکر فرو میروم ....
بله سرما خورده ام ، آن هم چه سرمایی ...
مامزی خوابیده ،
دوسه روز مدرسه نرفتم و دلم برای فسقلی ها تنگ شده ،
از این شب های زمستانیه که خوابم نمیاد ، و دلم تنگ شده ....
امروز فصل یک یکی از سریال ها رو تموم کردم ، اینکه این همه فکرمم درگیره شاید به خاطر اونم باشه ....
سریال پر مفهوم و عجیبیههه .....
یه سریال کره ای باید نگاه کنم بشوره ببرتش ،خنده . با خودم عهد بسته بودم زیاد دیگه فکرمو درگیر نکنم ،و چند ماه زغوغای جهان فارغ باشم
عهد بسته بودم سراغ چیزای سخت نرم و راحت زندگی کنم .خنده.
اما چه کنم که دوست دارمش...
آخ آخ از آهنگ سریال بانوی عمارت بگم .....
بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کَس، نپرسد از تو که این ماجرا چه کردی .....
چقدر زیبا سروده شهریار جاان .....
و چه داستان قشنگی در اون سال ها پیش اومده که باعث شده شهریار این شعرو بسرای ....
یعنی این روز ها با عشق این شعرو بلند بلند میخونم و کیف میکنم فِرِدی ام حین خوندن من شروع میکنه به سوت زدن ....
اون شب به مامزی میگم ، خیلییییی قشنگهههه نهههه؟
مامزی سر تکون میده ، میگه قشنگه اما فکر کنم سن من این همه ذوق واسه این آهنگو درک نمیکنه .میخندیم .
خب .
بگذریم
در سکوت و تنهایی و ارامش شب خودمان را به تو میسپارم ...
ای همراه همیشگی من ....
شب بخیر رفیق
شتاب نکنید،