برعکس جمعه هایی که دلم میخواد از درو دیوار بالا بروم ،
امروز بسیار آرومم،
روی مبل رو به روی کوه دراز کشیده ام ،
مرزی از سفیدی کوه و آبی بودن آسمان را نگاه میکنم،
کوه رو به روی خانه تیپ قهوه ایشو عوض کرده ،
و لباس سفید پوشیده ،
لباس سفیدشو دوست دارم ،
اما عاشق لباس سبز گل گلی هستم که اردیبهشت میپوشه...
امروز از اون روزاست که دلم تنگ یه آدماییه ،
پادشاه همیشگی زندگی من تو اولیش هستی،
برایت هزاران بوس راهی کرده ام ...
مادربزرگ دوست داشتنیم،
برای خواندن شعر های مهدی سهیلی برای تو هم دلم تنگ است .لبخندد.
"سهیل ای کودک دردانه ی من ، چراغ تابناک خانه ی من ،
بگو بابا چطوره حال سرکار ، صفا آورده ای مشتاق دیدار ...." لبخند
برای تو هم دلم تنگ است دوست خلاق مو قشنگ من...
اصلا الان که بیشتر فکر میکنم آدم بخواهد دلتنگ باشد ،
دلش برای خیلی ها تنگ میشود ....
مامان هر از گاهی می آید از کنارم رد میشود ،
متوجه میشوم برایش جای سوال دارم . خنده .
آخ که چقدر شعر آرام میکند آدم را ....
چقدر عجیب غریب نوشتم این سری ،خنده .
مامان بالاخره منو باشیوه ی خاص از رو مبل بلند کرد ... خنده .
خندوانه شروع شد ، هورا ، دوسش دارم ...
امروزتون فوق العاااااده قشنگ باشه .
فعلا
شتاب نکنید،