ایستادم تو ایوون
نسیم لپ هارو نوازش میکنه
زیر آسمون شب مسواک میزنم و فکر میکنم....لبخند
هفت سالشه ، و یه غرور بیش از اندازه و خاصی داره
اون روز تو کلاس خصوصی بهم گفت :
خانم میدونی دوست دارم تو آینده چکاره بشم ؟
_ چکاره ؟
گفت : شکارچی ، مثلا آهو بُکُشم
داشتم سرمشقشو می نوشتم، تو همون حین ازش پرسیدم اگر اون آهو ،مامان باشه ، بچه هاش چی میشن ؟
گفت خب اونارم پیدا میکنم می کشم .
گفتم آهان
گفت: نه نه خانم میخوام در آینده قاتل بشم ،
آدمارو بکشم بعد ایستاد و گارد کشتنو گرفت و گفت اولم پلیسارو میکشم
مثل همون بازی پلیستشنم که پلیسا میخوان منو بگیرن و من پیداشون میکنم میکشم و بعدم دندوناشو بهم نشون داد ( مطمئن شدم این روحیه ی خشن از چی داره آب میخوره از استرسی که حین اون بازی ها بهش دست میده)
سرمو آوردم بالا نگاش کردم گفتم خب ؟
گفت : خوبه ؟
گفتم خب اینجوری هر آدمی تو رو ببینه فرار میکنه چون تو میخوای اونارو بکشی و خوشحالشون نمیکنی
به فکر فرو رفت
بعد چند دقیقه یه دفعه گفت:
اگر براشون اسباب بازی درست کنم خوش حال میشن ؟
ذوق کردم و گفتم آرررره دمت گرم چه شغل خوبی
چشماش گرد شد و گفت پس من میخوام اسباب بازی ساز بشم
گفتم عالیههه پسر بزن قدش
گفت اگر براشون پارک بسازم چی؟
گفتم واووو خیلیی خوش حال میشن
گفت پس من پارک ساز میشم و اسباب بازی ساز
لبخند زدم بهش اونم لبخند زد و کلاسمون تموم شد ...
گفت فرداام میام ....
این روزا تو وجود هر آدمی اول پسر بچه یا دختر بچه ی درونشو میبینم
چه بلایی سر اون ذات پاک بچگی و خوبه آدما میاد که یه سری این همه تغییر میکنن ....
روح و روان ما آدما تحت چه فشار هایی قرار گرفته که الان باعث بروز یه سری رفتار های بد میشه؟
نمیدونم تا چند سال صبرم همین قدر بمونه که بتونم بدون گارد باهاشون صحبت کنم اما فقط میدونم خیلی وقتا شده ماام تصمیم گرفتیم تو انتخابات زندگی شکارچی یا قاتل بشیم اما یه چیزی تو وجودمون باعث شده اسباب بازی ساز یا پارک سازی رو انتخاب کنیم ...
مراقب خودمون باشیم ..... لبخند
چشمانم خواب می طلبد فعلاا تا همینجاا . لبخند