بارش شهابی

ابر بود 

اما مثل همیشه دلبره .... 

 دراز کشیدیم  

 دیدم ... بارش شهابی امشبو ... لبخند 

آسمان آسمان آسمان ....

این شگفت انگیز نابِ پر آرامش...

در سکوت محض همیشه سخن های زیادی گفته ...

چقدر  قشنگی  تو خدا...

میگن هروقت شهاب دیدی آرزو کن ... 

تو چه آرزویی داری ؟

میگه اینجوری نمیشه ، 

باید اون باشه  من باشم ، 

تا صبح دستای همو بگیریم  آسمونو نگاه کنیم ... 

 

لبخند

 

 

 

به خاطر تمام عشقی که در دنیا  جاری کردی از تو ممنونم ...

 

یکی از دوستام همیشه خیلی راحت گریه میکنه؛

به نظرم  خیلی خوبه ...

جالبیش اینه  همیشه بعد از اون حجم از گریه چشماش یه ذره ام  نشون نمیده که گریه کرده .... 

یه بار که سر یه موضوعی  همینجور  داشت حرف می‌زد و گریه میکرد ،

  گفت: ببخشید دارم گریه میکنم  نمیتونم کنترل کنم نمیخوام ناراحتت کنم ؛ 

 بهش گفتم؛ 

میدونی همیشه حس میکنم خدا   این سوپاپ های چشمو  گذاشته 

دیگه  هروقت  خیلی بریدی   خیلی  تحت فشار بودی ، 

بازشون کنی یه کم آب ازش بیاد بیرون  خلاص بشی،سبک بشی...

مثل شیر اطمینان  آبگرمکن که نترکی..... یه دفعه وسط گریه  زد زیر خنده 

گفت تو چرا این سوپاپ ها رو هیچوقت  باز نمیکنی؟ 

خندیدم گفتم آخه یکی بهم  گفته  هیچوقت گریه نکن  وقتی گریه میکنی  حس میکنم  اوضاع خیلی خرابه ... 

خندید گفت لعنتی‌ اینو که من بهت گفتم ....آره راست می‌گفت دقیقا خودش بهم گفته بود. لبخند .  دوتایی زدیم زیر خنده  

دماغشو کشید بالا  گفت آخیش سبک شدم .... لبخند.

متاسفانه همیشه به سختی گریه کردم ...

اما حس میکنم  امشب  اگر  گریه نمیکردم  میترکیدم ...

دلم میخواد  سوپاپ های چشممو تا صبح باز  بذارم.... 

خدا خیلی  داناست ،  حس میکنم  امشب اگر گریه نبود  نمیتونستم این همه  راحت بنویسم ....

از اون دسته آدمایی که همیشه باعث می‌شد بلند بخندم . لبخند . 

حتی الانم که دارم فیلماشو می بینم   با لبخند گریه میکنم ....

 یادمه  تو صفحه اش نوشته بود؛ 

لبخند قوس کوچکی در صورت است که

موجب تغییر بزرگ در زندگی می‌شود‌.....لبخند(به نظرم یکی از راز های زندگیشه)

خیلییی وقته میشناسمش، 

ازش خیلی چیزا یاد گرفتم 

و به شدت  کاراشو دنبال میکردم ... 

و به شدت دوستش دارم ... 

میدونی قدر آدما  و بودنشون تو اون لحظه رو می دونست همین باعث اخلاق خوب، انرژی زیاد ،  و عشق به زندگیش می‌شد 

میدونست  همه  چی در لحظه اس ، اما  همون لحظه رو  باعشق زندگی می‌کرد..... 

پیمان ابدی مربیش  بود ،  پیمان ابدی هم خیلی خفن بود 

اون موقع اینستاگرام نبود  و  من   مصاحبه های  پیمان  ابدی رو  تو گوگل و مجله ها میخوندم   پیمان ابدی    یه بدلکار  خفن تو ایران بود، 

 ازش  پرسیده بودن  از چی  می‌ترسی؟   گفته بود   من فقط از این میترسیدم  که ساعت  سه  نصفه شب  تو دریا  شنا کنم .  که یه بار این کارو کردم  الان دیگه از هیچی نمیترسیدم 

پیمان ابدی  ، محمد بزرگی ، ارشا اقدسی آدم های نابی هستن  که  درسته  الان جسما نیستن  اما دوست دارم تا  زنده ام  انرژی و قلب نابشون رو از یادم نبرم  ، دوست دارم با تمام  فشار  ها و سختی  های زندگی  یادم باشه  با عشق زندگی کنم و  پر از انگیزه باشم  چون  این روز هایی  که   داره سپری میشه  یه هدیه اس  به همه ی ما،  باید  به معنای  واقعی زندگی کنیم ... راهشون   تا ابد  تو ذهن و قلبم میمونه ...

  

دوست دارم فعلا ازت بنویسم  خیلی  درباره اش حرف زیاد  دارم .... 

میخوام  گوشه ای ،فقط گوشه ای از قشنگیای تو  اینجا بمونه ....

که چطور وسط این همه ناامیدی همیشه قوی و پر عشق بودی...

 

ارشا ؛؛؛ به قول پیج آدم حسابیا ؛

به  خاطر  تمام  عشقی که تو دنیا   جاری کردی از تو ممنونیم‌..‌‌ لبخند ‌ 

 

به قول ارشا :

 

خیلی مهمه  قدر همو  بدونیم و از زندگی کنار هم لذت ببریم 

چون آدما خیلی راحت میرن  از دنیا :-)

 

تا ابد تو یادم خواهی موند  خفنِه دوست داشتنی شیطون


 

ارشا اقدسی

انقدر دوستش دارم

و انقدر آدم  خوش انرژی ،قوی و دوست داشتنی ای هست ،

 

دوست دارم به اون یه درصدی که دکترا گفتن  امید داشته باشم ...

هیچ لایک  کامنت و افزایش فالوری  ارزش اینو نداره ،  خبر الکی فوت

آدم  دوست داشتنی ای مثل ارشا اقدسی رو تا زمانی که  نفس میکشه نشر بدیم ....

 

دنیا به انرژی خوب   و ادمای خوبی مثل تو  نیاز داره  ارشا...بجنگ  و برگرد ... 

 

 

خدای مهربون  تو بخوای همه چی میشه ..... 

فسقلی امروز

 شاگرد من نبوده   

و تابستون تازه باهم آشنا شدیم 

 

 اولین جلسه ها،  جلسه های گنگ و جالبیه  

 

شیطون ترینشون  هم  در  ساکت ترین شکل ممکن بهت نگاه میکنه

 

دقیقا  نمیتونی  ذهنشون رو بخونی  گاهی به چشمات نگاه میکنن 

 

گاهی به دندونات  ،گاهی زیر زیرکی به‌جورابات، 

همشونم بلا استثنا اولش  اتاقو  با خجالت و بعد   فضانورد خمیری که رو میز هست  با کنجکاوی نگاه میکنن. لبخند . 

 

امروز  واقعا  حوصله ی کلاس نداشتم و دلم میخواست  با شلوارک خرگوشی بشینم و سه تار بزنم و واسه خودم باشم  کلاس  ساعت ۶  کنسل شد و من بسی از درون خوش حال شدم   ...

 

اما یه دفعه دیدم  ساعت  نزدیک چهاره  آماده شدم و 

 ادکلنم  رو  زدم  ،  

میدونی یه سری چیزا  تو چهار سالی که  رشته ی دبیری رو خوندم تو هیچ  جای کتابا نیومده بود  اما  ،  بوی خوب  لباسات، بوی خوب دهان،   لبخندت ویه سری چیزای دیگه  تاثیر زیادی   تو  ذهن دانش آموزی که کنارت میشینه و  می بینتت  داره...  

   رفتم دروباز کردم .... 

این بار  اون برعکس من خیلی پر انرژی بود،  و معلوم بود  دلش برای   کلاس  تنگ شده و تونسته با کلاس ارتباط بگیره ...  با دیدن چهره اش   حالم خوب شد ...

آخ نمیدونید این ارتباط گرفتن  بچه ها چقدر دلچسبه  

اینکه  یه بچه ی کلاس اولی  که  در طی سال  از مدرسه  زده شده رو   بتونی  تو تابستون  سر درس بشونی یه انرژی خاص میخواد،  امروز واقعا حوصله اشو نداشتم که  با دیدنش فهمیدم  تلاش های  سه جلسه ی  پیش  نتیجه داده  و  امروز  همون روز طلایی  که  دیگه از این به بعد همه چی  می افته  رو روال.... لبخندی در دلم زدم و  رفتیم سر کلاس.... 
 

تمرینا تموم شد  داشتم  سرمشقش رو توضیح میدادم  حس کردم زوم کرده  رو من ، صحبتمونو قطع کردم  و  گفتم مشکلی پیش اومده ؟ 

گفت خانوم  دندونای شما  چقدر بزرگو  صافو قشنگه 

 

خنده ام گرفت  و نمیدونستم چی بگم ... نمیدونستم   این تعجبه ، ویژگیه  خوبه ویژگیه بده یا تعریفه   گفتم  بله در مقایسه   با دندونای  کوچولو موچولوی  شما  ،  دندونای  من خیلی بزرگه  ... خنده . 

امان از بچه ها  و دقت  زیادشون....

 

لبخند زد  و تا سوار ماشین بشه برام دست تکون  داد... 

حالش خوب بود

 

حال منم خوب کرد  ...  لبخند

 

 

 

 بوی نم  بارون   از ایوون میاد .... لبخند .

 

 

و من  همین الان فیلم Vertical Limit (حد عمودی ) رو تموم کردم ....

 

فیلم خوبیه چیزای خوبی به آدم یاد میده  اما  این موقع شب اصلا و ابدا  نبینید

چون مثل من آدرنالین بدنتون  میره بالا و خواب مابتون  می پره...:-))

عظمت کوه ها در تصویر شگفت انگیزه .... 

من چقدر دوستش داشتم؟از ۱۰،  ۷ تا 

 

فیلم خوبی که دوست داریو برام بنویس ....لبخند

 

تولدشه....

 تقریبا  باهم سی و خورده ای اختلاف سنی داریم 

 

اما از بچگی همیشه به من میگه" مریم مامان".... 

 

به من خیلی چیزا یاد داده  اما هنوزم که هنوزه من مریم مامانشم.‌‌لبخند.

 

اون روز وسط اینکه داشتیم  لباس شویی رو تو حیاط جابه‌جا میکردیم 

 

وسط این که بعضی ها به خاطر  سنگینی وسیله ها معمولا اخم میکنن و غر میزنن ،

با  لبخند  گفت   رنگ پله های  حیاط  کارِ مریم مامانه ؟  

 

خنده اومد رو لبم گفتم آره ...  گفت خیلی  قشنگ شده ....

 

همونجااام بهم یاد داد  مهم نیست یه کار چقدر سخت باشه میشه وسطش باهم صحبت کرد و جو  سنگین و سختو  به لبخند  تبدیل کرد.

 

یه دفعه  به کلمه ی  مریم مامان دقت کردم ،بعضی وقتا یه چیزایی واسه آدم عادی میشه  ‌... پیش خودم گفتم اااا  مریم مامان ... هنوزم به من میگه مریم مامان  چه واژه ی جالبی .... لبخند .

 

اون واسه تبریک  تولد همه خودش متن رو مینویسه .... هیچ متنی رو کپی نمیکنه، 

 

مثلا برای تولد من این متن بامزه رو نوشته بود:

 

سلام ایام بکام؛

بهاراولین فصل سال است با آمدن بهار همه چیز  جدید میشود

دراول ماه بهار آرام آرام آن هایی که  به خواب زمستانی رفتن ازخواب بیدار می شوند در ماه دوم  شکوفه‌ها  باز می‌شوند یکی از یکی قشنگ تر و زیبا تر ، در ماه سوم همه ی آن شکوفه ها  به میوه های  خوش رنگ وخوشمزه تبدیل  می‌شوند وهمه آفریده های خداوند از آنها استفاده می‌کنند و لذت  می برند....اما خداوند مهربان درماه سوم یک میوه تک وخوشمزه زیبا به خانواده خونه باغیها اعطا کرده و آن کسی نیست به جز "مریم مامان" تولدت  مبارک عزیزم

 

خب من بعد خوندن  تبریک تولدش  ضعف کردم . لبخند 

 

خلاصه  برای تولد همه   خودش مینویسه با خلاقیت خودش ،... 

 

برای هر آدمی  عینکشو  میزنه، فکر میکنه ، وقت میزاره و  مینویسه...

 

حالا امروز تولد خودشه  ،گروه   خانوادگیمون خیلی برام جالب بود...

 

همه  براش  از ته دلشون یه متن نوشته بودن ، بدون هیچ اجباری 

همه ی متنا دلی بود ،  بدون هیچ کپی یا  تبریک های الکی ... 

 

هرکی  هرچی از دلش بر اومده بود نوشته بود ... 

 

 به نظرم جز قشنگترین  تبریکا  بود ... 

میدونی وقتی یه آدمی برای آدم مینویسه خیلی ارزش داره خیلیییی...

 

 خوش حالم  مریم مامانشم،  خدایا همیشه  مراقبش باش... 

 

 مریم مامان خیلی دوست داره ... لبخند 

 

بمونه به یادگار   که یادم نره  چه چیزای خوبی بهم یاد داده...

 

 

 

 

 

چه خوش  لحظه هایی که همدیگر را شنیدیم....

 

 

 

:-)

🌱

 

بغلم کن که هوا سرد تر از این نشود

زندگی خوب شود ،

باد خبرچین نشود 

بی هوا بوسه بزن  عشق دوچندان بشود 

بوسه آنگاه  قشنگ است که تمرین نشود...

 

 

 

زنگ زد و گفت  عمهه جون ما میایم اونجا .....

و بعد صدای گرم مامان به گوش رسید... 

اینجارو دوست دارن،

داشتم فکر میکردم  با این پایی که دارم  امروز  چطوری میتونم پا به پاشون   برم  که بهشون خوش بگذره ... 

که رسیدن ... 

یکیشون سه ساله اس یکیشون یازده ساله ...

با خودم  قرار گذاشتم  وقتی میان  زیاد با گوشی نباشم ...

بچه ها  کلافه میشن  ...

اینجارو دوست دارن چون  وقتی میان   مرز های زندگی عادی  رد میشه... و گاهی کله خراب ترین  چیز هارو باهم تجربه میکنیم ...

 

بهشون گفتم  دوست دارید باهم حباب مقاوم بسازیم ؟ از این آزمایش علمی ها  که نمیدونیم تهش نتیجه میده یا نه. لبخند 

 گفتند آررررره  

بغلش کردم گذاشتمش رو میز آشپزخونه   کیف می‌کرد  وقتی  گلیسیرینو  شکرو  مایع ظرف شویی رو باهم  قاطی می کرد....

 

 نتیجه  نسبتا  خوب بود اما  دلچسبم  نبود 

گفتم بیاید بریم حموم کاسه ی پر از  کفو گذاشتیم وسط شروع کردیم به درست کردن حباب با دست ...   صدای  ذوقش هنوز تو گوشمه 

حباب ها به طرز شگفت انگیزی بزرگ  میشد و البته  دست و پاهامونم  پر از کف  بود ... و انگار تو حموم بمب زده بودن.... 

بعدش  تاب بازی کردن ... بعدش توپ بازی... 

واقعا دیگه پام نمی‌کشید که از پله ها برم پایین 

 برای اولین بار  بهش گفتم نمیتونم  حرکت کنم  چشماش نگران شد و گفتم  بقیه ی تاب بازی رو با عمه میری ؟  گفت باشه.. 

 

 و من اومدم پیش  باران ....  سن باران  سن  پر جنب و جوشی نیست   اما از هرچیزی ام  ذوق نمیکنن ... 

باهم  کیک درست کردیم   و  اون  بهم گفت امروز خیلی بهم خوش گذشت ... 

 

الان که دارم مینویسم ۲۰ تا شعر  از روی کتاب داستان حسنی براش خوندم و  اون اجازه گرفته  که امشب اینجا بخوابن.... 

حالا وقت اینه که  تو رختخوابا  قایم  بشه  و موقع  برداشتن بالش بگه پپپپپه ... این عمل ده بار انجام میگیره . خنده 

 رختخوابا  رو باز کردیم  باران مثل همیشه کنار من می‌خوابه   

گندمم میاد کنار ما می‌خوابه  .... 

 مثل دوتا  فرشته ان... .

باز میگه مرسی امروز خیلی به ما خوش گذشت  دستشو محکم   میگیریم  و اون  با لبخندی که رو لباشه خوابش میبره ... 

 

حس میکنم  قبلنا بیشتر میتونستم باهاشون بازی کنم  چی به سر حوصله ام اومده نمیدونم ...

حالا  تازه فرصت کردم  گوشیمو بردارم... 

۶:۵۰  بازی  ثریا آقایی

گوشی رو خاموش میکنم ...

غمگینم میکنه ...

 

بازی فردا رو از دست ندید. چشمک .

 

آپلود عکس

سفر کردم که از یادم بری ، 

 

دیدم میشه ؟یا نمیشه ؟

 

 

تو برام جوابتو بنویس 

المپیک

 

 

بازی های المپیک همیشه برام جالبه 

 بعضی هاشون  نیم ساعته تموم  میشه و نتیجه  مشخص میشه  اما جالبیش اینجاست  که چی پشت  این نیم ساعت بوده ..... 

 

امروز   مسابقه ی   جواد فروغی  خیلی بهم چسبید چون  تو سن ۴۱ سالگی  به سمت رویاش  رفت ...

 پرستاره و  مسن ترین  فرد کاروان المپیک  ایران بود ، برای اولین بار وارد مسابقات المپیک شده بود  ۳۱ سالگی تو بیمارستان متوجه شده بود  که تو  این رشته  استعداد  داره  و ۴۱ سالگی نتیجه اش رو دید ...

 چقدر زیباست آدم تو هر سنی که هست دست از رویاهاش برنداره ...لبخند . 

 

یکی از مسابقه هایی که خیلی مشتاق دیدنش  هستم، مسابقه ی بدمینتون ثریا آقایی... اولین‌دختری که  برای اولین بار  تو رشته ی  بدمینتتون از ایران به  المپیک راه پیدا کرده .....

  عاشق این رشته ام ...   و میتونم درک کنم   چه سختی هایی رو طی کرده تا به اینجا برسه ...‌ امیدوارم بترکونی دختر . لبخند 

 

 

پی نوشت  :

 

یک عزیزی  برام کامنت گذاشته  چرا تازگیا دیگه از عشق نمینویسی ؟متنات احساسی نیست؟ 

 خودمم  تو این مورد نگران خودم هستم.شبا شعر میخونم  که  تاثیر  خوبی روم داشته باشه و حسمو زنده نگه داره اما واقعیتش اینه احساس میکنم قلبم درد میکنه و  سنگ شده ....امیدوارم که دوباره درست بشه  و بتونم بنویسم ...  

 

گاهی  طول میکشه اما میشه ...

بهش میگیم یک درد مَزلی... 

 

 یک درد مزلی  چیست ؟ 

 

در دایرت المعارف  ما دردیست که از ورزش کردن و  کوهنوردی به وجود می آید  

و بعد از  دوش گرفتن،  خواب،،،، عجییییب می چسبد ....😁خنده 

 

از یک درد مزلی بیدار شدم با یک لیوان شربت آلبالو  از ناسزا گفتن  به گرمای  هوا جلوگیری کردم :-)  و  کنار پنجره ی آشپز خانه نشسته ام ...  لبخند

ذهنم آرام است قلبم هم به طور شگفت انگیزی دیگر آرام است ... گمان می‌کنم آخرین مرحله ی ترک اعتیادم را گذراندم ...

مدت هاست  در هدف  های  دفتر  برنامه ریزی   به ترک اخلاق هایی می پردازم ... 

این بار زیاد طول کشید... اما شد ... 

یه بار  تو کوهنوردی بهم گفت تو  پاهای نترسی داری و یه سری  مسیر هارو بدون مکث  وخیلی  حرفه ای  رد میکنی  برام  جالب بود که به چه چیزی دقت کرده  لبخند زدم و کیفم کردم  اخه  تجربه کردم   یه مسیر هایی رو  بترسی   و آروم حرکت کنی سر خوردی افتادی پایین البته اینم بگم  شامل همه ی  مسیر ها نمیشه.. ... 

اما تو یکی  از  کوهنوردی ها  یه قهوه ای رو خوردم.خنده.  که رو بدن من  عمل عکس گذاشت به جای اینکه انرژیم  رو ببره بالا  انگار احساس کردم  پاهام   سنگین شده  و سست... 

مسیر پر بود از شن اسکی  و  خاک نرم و شیب تند...  و مسیر بازگشت ... 

 بر خلاف همیشه  که  از این مسیر ها معمولا   خیلی خوب   و با عشق  عبور  میکنم،،، 

تمام مسیرو  نیم خیز و نشسته اومدم ... حس  میکردم پاهام نمیخواد  حرکت کنه...

 

خیلی طول کشید.... اما شد ....

وقتی رسیدم پایین اونجا بود فهمیدم  

بعضی وقتا  خیلی طول میکشه اما میشه ...  باید صبر کنمو حوصله کنم  .....

البته یه چیزای دیگه ام فهمیدم  هرچیز جدیدی رو  اون بالا  تست نکنم 😁

 

فعلا تا همینجا

 

و اینکه   امروز   نی نی  الهام به دنیا اومد  و من  خیلییی خوشحال شدم

 

هی نی نی  اینم بمونه اینجا   یادگاری از روزی که  بعد درد مزلی بهترین  خبر دنیارو شنیدم و   تورو  برای  اولین بار دیدم ....

 

لبخند . چشمک