یه روز یه خونه ای بود که   تابستونا 

 

روی  پشت بومش وِلو   می شد  خورشید 

 

درخت  انجیر پیری که تو باغ بود

 

همه ی کودکی های منو می دید....

 

 

به من میگه بچه شیر 

 

مثل  یه بچه شیرِ  کوچولو  بغلش کردم ، 

 

میدونستم دقیقا به آغوش مردونه اش نیاز داشتم که

 

برام ‌بگه چیز های عجیب غریبی  که امروز دیدم ، عادیه .

 

 دقیقا تو کار به اون منطقِ خشک و مردونه اش نیاز داشتم ، 

 

 همونی که وقتی با تعجب درباره ی  اتفاقات امروز براش میگفتم ،  با لبخند گفت، کارفرما همینه . 

 

انگار همه چیو از بر بود .... همه ی دروغ ها ،  ظلم ها، تملق ها، چابلوسیها و افتضاحاتی که   تو  کار رخ میده 

 

و من دوست داشتم حالا حالا ها تو بغلش قایم باشم .

 

 

فعلا تا همینجا 

 

 

بهم گفت چی بخونم؟  گفتم یک عاشقانه ی آرام .

 

اولشا خوند  گفت اصلا خوشم نیومد . 

 

ماه هاا گذشت گفت چی بخونم ؟ گفتم یک عاشقانه ی آرام 

 

گفت نمیفهممش گنگِ 

 

  بعد از دوسال گفت میخوام بخونمش 

 

 بهش گفتم اولاش صبوری کن بعدش یه احساس قشنگی رو درک میکنی .

 

یک دید متفاوت ....

 

حالا میگه عالیه . میگه فکر کن تو اردیبهشت وسط رعد و برقای  قشنگ بهاری من بودمو  ،  یک عاشقانه ی آرامو بوی بارون .... لبخند

  

به قول نادر ابراهیمی که میگه؛ 

 

"خوبِ من،هنر در فاصله هاست…


زیاد نزدیک به هم میسوزیم.


زیاد دور از هم یخ می زنیم،


تو نباید آن کسی باشی که من میخواهم،


و من نباید آن کسی باشم که تو میخواهی.


کسی که تو میخواهی بسازی یا کمبودهایت هستند، یا آرزوهایت.


من باید بهترینِ خودم باشم برای تو،


تو هم باید بهترینِ خودت باشی برای من.


زندگیست دیگر…همیشه همه ی رنگ هایش جور نیست.


همه ی سازهایش کوک نیست


حواست باشد به روزهایی که دیگر برنمی گردد…"

 

 

به نظرت کدوم قسمت رابطه ای؟ یخ یا در حال سوختن؟؟

 

 

زیبای بی همتای من سلام ، 

 

هوای حوصله آرام  است....

 

صدای برخورد قطره های باران ، با برگ های  سبزه درخت

خرمالو، ترکیب  فوق العاده ای ساخته .....  

 

از پنجره ی اتاق نسیم خنکی   می وزد، 

و بوی نم باران حس میشود ....

شب دل انگیزیست..... لبخند

 

   

 گوشیو  که  گذاشتم کنار،

 

گفت به چی داری فکر میکنی ؟ 

 

 _به موجود  حسودی که داره در من   پرورش پیدا میکنه ،

 

  میدونست  هیچوقت به کسی حسادت نمیکنم . با چشمای گرد شده  گفت  این کیه که  تو داری بهش حسادت میکنی ؟ 

 

 _ به همه آدمایی که  بیشتر از من میبیننش....

 

   خندید، گفت این خوبه که  یعنی نشون میده یکیو  خیلی دوست دادی  ، 

گفتم نه ،  این موجودی که داره در من رشد میکنه رو دوست ندارم  ...

 

 _تمام کسایی که بخواد  بیشتر از من‌، بهشون توجه کنه‌رو  دوست ندارم . 

_ تمام  کسایی که  بخواد با اوناام ،مثل من   گرم باشه رو دوست ندارم. 

 گفت  حتما دخترم باشه دیگه بدتر ؟ 

 _ آره .( لبخند از این‌ور لپ تا آن ور لپ )

خندید و  گفت صداقتتو  دوست داشتم .

گفت  تا به حال بهش گفتی ؟   

_اینا مسائل احساسی  وقتی بخوای بگی و بدونی با جوابای  منطقی روبه رو میشی ،  و طرف مقابلتو محدود کنی  معمولا نمیگی سعی میکنی رفعش کنی .  

 

میگه   خودت میتونی  رفعش کنی؟ 

_ به سختی ؛حساسیت  و خودخواهی خاصی پیدا کردم.  نباید با هیچکس مثل من باشه.خنده. و این رو به اجبار دوست ندارم؛ باید خودجوش باشه . 

گفت مریم این خوبه که   ادم  رو یکی این همه حساس باشه، 

 

 گفتم  دیدگاهامون یه کم  باهم  فرق داره ، دوست داشتن باید طوری باشه  دلت  قرص باشه ،  دلت نلرزه از دوست داشتنت  ،  نباید  این همه حسادتتو بر انگیخته کنه، بیشتر باید آرامش بده بهت ، باید مطمئن باشی هرجاام باشه ، در نبود توام هیچکس جای تورو نخواهد گرفت ، نه صرفا وقتی بودی، باشه ....

 لبخند زد ،  گفت  راست میگی همچین عشقی سرشار از آرامش ،  به دور از چک کردن های  دائم، شک و دودلی... 

 

گفت به نظرت کی ادم به این درجه از رابطه میرسه ؟  

زمانی که ادم از انتخابش  مطمئن باشه ،باهم صحبت کنن درباره ی تمام مسائل ، شناخت پیدا کنن نسبت به حساسیت های هم ، دوتا دوست خیلی صمیمی باشن باهم. خیلی چیزا تو ذهنم هست  بیشتر باید فکر کنم  درباره ی این سوال ....

 

کنار پنجره ایستادم ، آسمون انگار حالش خوبه .... لبخند. 

 

میگه به چی فکر میکنی ؟  

 

_به ۱۵ روز  زندگی بدون  فضای مجازی 

 

 باید بشم همون مریمی که میخوام این مریمو دوست ندارم . 

 

از امروز ؟  نه از ۲۷ خرداد . 

 

 از امروز   زمینه اش رو میچینیم .  روزی  دوساعت  در روز . لبخند . 

 

هروقت دیدی آروم نیستی از دور خودتو نگاه کن و دنبال راه کار باش. لبخند . چشمک 

زیر آسمان  آبی دراز کشیده بود

 

خورشید را پشت دستش قایم کرده بود 

 

از لای انگشتانش ،  خورشید را  پیدا و پنهان میکرد، 

 

شیطنت و ارامش خاصی در او موج می زد، 

 

فکر می کرد  ، فکر.....

 

 

 

  

از میان تمام  صفحه های مجازی 

 

پیام های عاشقانه ، 

 

دایرکت های قرمز ،

 

گفتگو هایی که می شد  تا ساعت ۴ صبح طول بکشد ، 

 

عبور می کرد، و در رخت خوابش شروع به خواندن کتاب می کرد، 

 

 پرسیدند ،   چرا نسبت به این همه ابراز احساسات  بی تفاوتی؟ 

 

گفت ؛  رابطه را برای سرگرمی نمیخواهم ، 

 

عشق را برای ساعت ۱۲ شب به بعد نمیخواهم، 

 

 و آرامش و لذت را برای یک لحظه نمیخواهم .

 

 وابسته شدن  مطلق  و اشتباه به ادم ها ،  لذت فکر کردن به  زیبایی  ستاره را از تو می گیرد .  

 

 گفتگو های شبانه ی تو را  با خدای زیبایی ها کم می کند . 

 

زمانی که  عشق واقعی را پیدا کردم ،  جواب دایرکت های قرمز را میدهم .

 

خندید . 

 

لبخند زدم . 

 

 

گفت  فردا  حرکت ساعت چند ؟ 

 

ساعت ۶:۲۰ 

 

کتاب را بست ، و با لبخند  چشم هایش را بست ....